tangide

 

چند گاهی می شود که دلتنگی زود به زود دق الباب می کند خانه دل را؛

 

چنان برگ زرد و خشکی که حتی منتظر نسیمی هم نیست برای بریدن و

 

افتادن.

 

هر بار هم بهانه ای دست می دهد، اما همه  بهانه هایی هستند بی بها!

 

گاهی حتی بین خنده و گریه نیز فاصله ها محو می شوند!

 

راستی خوش به حال شاعرها

 

که در پیچ و خم قافیه و ردیف هایشان،

 

غم های پنهانی شان را به لباس واژگان مزین می کنند!

 

و از صفحه ی دلشان به صفحه ی کاغذ انتقال  می دهند !

 

و خوشا به حال پروانه ها.....

 

چرایش را تو خودت بهتر می دانی!

 

آن قدر چشم به آسمان دوخته ا م

 

که دیگر ستاره ها هم چشم به راهی ام می کنند!

 

اما من به دنبال تکه ابری هستم که بیاید و بر من ببارد!

 

آب می خواهد این دل خشکی زده، باران می طلبد این صحرای وجود!

 

 

نمی دانم تا چند سطر و صفحه پر میشود از واژه ها،

 

هر چقدر که باشد بی او، صفایی ندارد این نوشتن ها،

 

خوب می دانم هر گونه تغزلی بی غزل وجود او،

 

نه مطلعی دارد، نه مَخلصی!

 

نه آغازی دارد نه پایانی

 

 

اگر دعای من امشب به آسمان برسد
گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد

 

رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی!
مگر ز تو به تن مرده‌ام توان برسد

 

غمم ز دوری یار است، یار گمشده‌ام
چه می‌شود خبر از یار بی نشان برسد؟

 

چه می‌شود كه بیاید سوار مشرقی‌ام
و بر پیاده ی خسته، توان و جان برسد؟

 

پر از لطافت گل می‌شود نسیم چمن
اگر به فصل خزان یار مهربان برسد

 

گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور
گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!

 

همیشه منتظرم دركنار جاده عشق
كه پیك خوش خبر از سمت جمكران برسد

 

تمام ذهن مرا پر نموده این پرسش

 
چه می‌كنیم اگر وقت امتحان برسد؟

 

خدا كند كه در این روز, روسپید شویم
چو كارنامه به آن مصلح جهان برسد

 

یقین بدان كه اثر می‌كند دعای فرج
و از عنایت آن صاحب‌الزمان برسد

 

شروع دفتر باور به نام او زیباست
اگر كه ختم غزل هم به پای آن برسد